پادکست | مراحل اصلی تفکر و اهمیت آن

پادکست
پادکست | مراحل اصلی تفکر و اهمیت آن - سلام، خدا قوت. امیدوارم حال دلتون عالی باشه. امروز طبق روال همیشگی، صبح و شب با مراجعینم در ارتباط بودم. اتفاقات جالب و عمیقی افتاد که نکته‌های مهمی توش داشت و تصمیم گرفتم این تجربه‌ها رو با شما هم به اشتراک بذارم. با نیت کاملاً خالصانه؛ چون بالاخره یه عده آدم، میلیاردها تومان هزینه کردن، کسب‌وکار راه انداختن، به چالش خوردن و امروز دارن تجربه‌ای ارائه می‌دن که شما رایگان می‌تونید ازش استفاده کنید.

پادکست

متن پادکست :

 

سلام، خدا قوت.

امیدوارم حال دلتون عالی باشه.

امروز طبق روال همیشگی، صبح و شب با مراجعینم در ارتباط بودم. اتفاقات جالب و عمیقی افتاد که نکته‌های مهمی توش داشت و تصمیم گرفتم این تجربه‌ها رو با شما هم به اشتراک بذارم. با نیت کاملاً خالصانه؛ چون بالاخره یه عده آدم، میلیاردها تومان هزینه کردن، کسب‌وکار راه انداختن، به چالش خوردن و امروز دارن تجربه‌ای ارائه می‌دن که شما رایگان می‌تونید ازش استفاده کنید.

رایگان تجربه بگیرید، نتیجه خلق کنید و توی همون چاله‌هایی که بقیه افتادن، دوباره نیفتید. این خیلی نکته‌ی مهمیه.

به لطف خدا تصمیم گرفتم این تجربه‌ها رو منتقل کنم؛ حتی درباره‌ی «ورودی گرفتن»‌هایی که خودمون انجام می‌دیم.

ببینید، خیلی وقت‌ها ذهن ما بازی درمیاره. مثلاً فکر می‌کنی چون ورودی گرفتی، چون آموزش دیدی، چون اسم چند تا استاد رو شنیدی، دیگه کارت درسته.

ولی واقعیت اینه که می‌بینی ساعت ۹ شبه، ۱۰ شبه، به‌جای اینکه روی کارت کار کنی، داری پشت سر هم فایل آموزشی گوش می‌دی؛ از این استاد به اون استاد، از فروش به ذهنیت، از ذهنیت به فروش.

چی می‌شه؟

ذهن خیلی راحت تو رو می‌بره تو جاده خاکی سرگرمی.

واقعاً فرقی نمی‌کنه؛

اگر به‌جاش گیم بازی می‌کردی، فیفا می‌زدی، یا یه ساعت تو کافه می‌نشستی، همون‌قدر بی‌نتیجه بود.

یا باید کاری که باید انجام بدی رو انجام بدی، یا اگر انجامش نمی‌دی، دیگه هر کاری بکنی همونه؛ سرگرمیه.

یه مثال واقعی بزنم.

با یه مدیر کسب‌وکار به این نتیجه رسیدیم که:

صبح نیم ساعت، شب نیم ساعت بیاد توی کسب‌وکارش؛ فقط گزارش بگیره، گزارش بده و بذاره تیم، سرپرست و مدیرعامل کار رو بچرخونن.

خودش باید بیاد روی مهم‌ترین وظیفه‌ی مدیر کار کنه: تفکر.

تفکر، راهبرد، تصمیم‌سازی.

نه مذاکره با مشتری، نه درگیر شدن با جزئیات اجرایی.

البته دقت کن؛

نمی‌گم مدیر نباید فروش بلد باشه یا از فروش بکشه کنار. اتفاقاً فروش آخرین چیزیه که توی کسب‌وکار برون‌سپاری می‌شه.

به‌خصوص توی شرایط فعلی ایران، حتی اگر ۸۰–۹۰ تا پرسنل هم داشته باشی، باز باید خودت تو فروش حضور مؤثر داشته باشی.

اما خیلی از کارهایی که مدیرها انجام می‌دن، سرگرمیه:

درگیر تولید شدن، لجستیک، کارهای ریز اجرایی، یا حتی مذاکره‌های اولیه‌ای که لزومی نداره خود مدیر انجامش بده.

این‌ها کار نیست؛ سرگرمیه.

حتی جابه‌جا کردن آموزش‌ها هم همینه.

مثلاً قرار بوده شب آموزش فروش ببینی، صبح‌ها ذهنیت.

ولی جاشو عوض می‌کنی. چرا؟

چون ذهن داره تو رو می‌بره تو نقطه امن خودش.

در حالی که نتیجه، بیرون از نقطه امنه.

اگر دنبال تارگت و نتیجه‌ای، باید از محیط امن خارج شی.

خیلی وقت‌ها همین جابه‌جایی‌های کوچیک، آدم رو می‌کوبه به دیوار.

مثلاً:

جلسه‌ای که می‌تونستی تلفنی یا واتساپی برگزار کنی، چرا حضوری رفتی؟

برای کار؟ نه.

برای سرگرمی.

چون ناخودآگاهت یاد گرفته «تکاپو، رفت‌وآمد، شلوغی» یعنی کار.

در حالی که اگر همون جلسه رو غیرحضوری برگزار می‌کردی، یکی دو ساعت زمانت آزاد می‌شد و می‌تونستی اون زمان رو صرف تفکر واقعی کنی.

تفکر واقعی یعنی چی؟

یعنی:

بشینی یه جای آروم
بدون سر و صدا
سؤال درست از خودت بپرسی
سؤال‌ها رو بنویسی
اقدام‌ها رو خرد کنی
اولویت‌بندی کنی
بعد بری اجرا
این می‌شه چارچوب تفکر.

تفکر پشت میز، با تمرکز،

کجا؟

تفکر توی ماشین، وسط ترافیک، با بوق و اعصاب‌خوردی کجا؟

آیا تفکر ۲۰ درصدی با تفکر ۸۰ درصدی خروجی یکسان می‌ده؟

به خدا نه.

مدیران عزیز،

تفکر کار شماست.

خیلی‌هاتون – با نهایت احترام – تفکر رو کار حساب نمی‌کنید.

۹۰ درصد، ۹۵ درصد باگ‌های شما همینه.

دنبال «صدِ مطلق» هم نباشید.

صد وجود نداره.

ما یه قانون داریم به اسم سیر تکامل طبیعی.

می‌خوای بری طبقه بیستم؟

باید از طبقات یک تا نوزده رد شی؛

چه با پله، چه با آسانسور معمولی، چه با آسانسور پرسرعت.

حتی آسانسور برج میلاد هم باشه، باز از طبقات میانی عبور می‌کنی.

مثال ساده‌تر:

سماورهای قدیمی نیم ساعت طول می‌کشید آب رو بجوشونن؛ الان سماور برقی یک دقیقه‌ای.

اما دما در همه‌شون پله‌پله بالا می‌ره.

هیچ آبی بدون عبور از ۲۰، ۳۰، ۴۰ درجه، به ۱۰۰ نمی‌رسه.

ممکنه مسیر سریع‌تر باشه،

ولی حذف‌شدنی نیست.

پس نپرید.

یاد بگیرید، اجرا کنید، اجازه بدید رشد طبیعی اتفاق بیفته.

خیلی از این حرف‌ها اصلاً نیت نداشتم بگم؛

روزی شما بود.

این‌ها شانسی نیست.

لطف خداست.

و شکرگزاری واقعی، عملیه؛

اینکه بری تو کسب‌وکارت و پیاده‌ش کنی.

امیدوارم به لطف خدا اتفاق‌های عالی براتون بیفته.

این مطالب برای خودتون و حتی پرسنلتون هم مفیده.

الهی جیبهاتون – همه جیبهاتون – پر از برکت و نعمت باشه.

یا علی،

در پناه خدا.

 🙂  مقاله ای داریم که احتمالا به دردت بخوره . بد نیست که مطالعه ای داشته باشی : چرا آدم‌های باهوش تصمیم‌های اشتباه می‌گیرند؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *